خواب کاهش ناگهانی جریان خون در زمان استراحت است به طوری که فعالیت بدن و ذهن کم شود و توهمهای بینایی جایگزین تصاویر واضح واقعی بشوند. در بین پستانداران، پرندگان، ماهیان و دیگر جانوران مراحل خواب و بیداری وجود دارد. خواب برای سلامت و بهزیستی بدنی و روانی انسانها و جانوران اهمیت دارد.
خواب چنان موضوع مهمی است که در تمام فرهنگها به آن اشاره شده است. اما گویی در ذهن بسیاری از ما، این مفهوم بسیار مهم، چندان جدی گرفته نمیشود و به راستی که بسیاری از مشکلات روانی ما، از همین خواب نامناسب به وجود میآید. از آنجایی که خود من خیلی خواب نامنظمی دارم و بارها به خودم قول دادم، آن را بهبود بدهم، از امروز بیشتر به سراغ موضوعاتی پیرامون خواب میرویم.
البته اولین نوشته از این دست مباحث را قبلا با «تغییر ساعت خواب و بیداری بدن به سادگی هر چه تمامتر!» تقدیم شما کردیم. در این نوشته به توضیح 5 نکته میپردازیم که احتمالا شما هم مانند من از آنها بیاطلاع هستید با محوریت … خواب !
بسیاری از مردم از خواب میترسند
باور بکنید یا نه بسیاری از افراد هستند که از این که خوابشان ببرد میترسند. کلینوفوبیا ( یا سومنیفوبیا ) یک جور ترس شدید و غیرمنطقی از به خواب رفتن است.
افرادی که اصطلاحا به آنها کلینوپیک میگوییم افرادی هستند که ترسهای مختلفی را ممکن است داشته باشند. خیلی از آنها از این میترسند که شب کابوس ببینند و یا رختخوابشان را خیس کنند. بسیاری از آنها از اختلالات خواب میترسند یا متاهلین زیادی هستند که میترسند با خر و پف کردن از چشم همسرانشان بیافتند.
نوع بسیار شدید کلینوفوبیا هم هست که فرد از مرگ در خواب میترسد. البته این ترسی است که بسیاری از افراد دارند ( چون خواب و مرگ بسیار در ظاهر شبیه هم هستند ) ولی نوع شدید آن که مانع از خواب آرام میشود، جزئی از کلینوفوبیا محسوب میشود. یک وبلاگ کوچک هست که درباره این بیماری بیشتر توضیج داده است.
البته، اگرچه غیرمعمول است، ولی قابل درک است که چرا چنین ترسهایی به وجود میآید. تنبیهات مادری که فرزندش را به خاطر مواردی چون شبادراری نمیبخشد، یا مثلا شنیدهها از در خواب مردنهای همسن و سالان پیرمردی تنها، چیزهای عجیبی نیستند. چیزهایی که میتوانند آرامش یک خواب آرام را از چشمان ما بربایند.
خوابگردها در خواب موجودات خطرناکی نیستند
بسیاری بر این باورند که خوابگردها موجوداتی غیرقابل پیشبینی یا خطرناک مسحوب میشوند. باور عامه بر این اصل استوار است که بیدار کردن کسانی که در خواب راه میروند، با خشم و خشونتی غیرقابل وصف و نوعی وحشیگری خاص همراه است. از آنجا که یک خوابگرد مانند یک فرد هیپنوتیزم شده، از دنیای اطراف خود بیخبر است، در بسیاری از موارد، حتی متوجه نیست که به اطرافیان خود آسیب میزند.
اما بگذارید شما را با واقعیت روبرو سازیم. عمدتا این افراد از خواب بیدار نمیشوند، ولی اگر بیدار شوند بسیار کم پیش میآید که از خود وحشیگری نشان دهند. آنها بیشتر خجالت میکشند و کمی هم گیج میشوند که چندان غیرطبیعی نیست.
بیدار کردن این افراد عموما نه تنها خطرناک نیست، بلکه به آنها کمک میکند که کمکم این رفتار را ترک کنند. حالا بماند که ممکن است در خواب گردی به خودشان هم صدمه بزنند یا مثلا از جایی سقوط کنند!
رفتار خشونتآمیز بیشتر به این خاطر بروز میکند که اطرافیان سعی میکنند به هر نحوی آنها را بیدار کنند. این در حالی است که بیدار کردن آنها اصلا کار راحتی نیست و آنها تمایلی به بیدار شدن ندارند. توصیه ما به شما این است که با حرکات آرام، آنها را به سمت تختشان هدایت کنید. این طوری یا دوباره آرام میخوابند، یا به آرامی بیدار میشوند و درباره زمان و مکان از شما سوال میکنند. در هر حال نمیزنندتان :)
دیگر رکورد بیدار ماندن در کتاب رکوردهای گینس، ثبت یا جا به جا نخواهد شد
در کتاب رکوردهای گینس، بیشتر زمان بیخوابی به نام پسری 17 ساله به نام رندی گاردنر ثبت شده است. این پسر آمریکایی توانست در سال 1964 رکورد 264 ساعت، بیخوابی را به نام خود ثبت کند. گاردنر توسط تعداد زیادی از پزشکانی که، بر روی بیمارانی که مشکل بیخوابی دارند تحقیق میکردند، زیر نظر بود. هر چند رکورد او باز هم شکسته شد اما گینس در سال 1989 قانونی را به تصویب رسانده بود که دیگر رکوردهایی، این چنینی را ثبت یا پرونده آنها را بررسی نخواهد کرد.
یکی از مشکلاتی که برای تشخیص رکورد این دسته افراد وجود داشت این بود که افرادی که آنان را زیر نظر داشتند نمیتوانستند بفهمند که آیا این افراد واقعا بیدار هستند یا اینکه با چشمان باز به خواب رفته اند. اگر دقت کرده باشید زیاد پیش میآید که در ظاهر بیدار هستید ولی بعدا که دقت میکنید میبینید چیزی را به یاد نمیآورید!
در هر حال گینس، بر طبق تصمیمی، واقعا درست، دیگر به پرونده کارهایی که مستقیما برای سلامتی انسان مضر هستند رسیدگی نمیکند، و رکورد بیدار ماندن برای همیشه به نام رندی گاردنر به یادگار ماند { اطلاعات بیشتر در این زمینه }
- ساعت طبیعی فوقالعاده جذاب بدن
تا حالا شده است حس کنید که صدای آلارم موبایل را شنیدهاید، در حالی که هنوز چند دقیقهای به زنگ زدنش مانده است؟ معمولا وقتی خواب هستیم این اتفاق زیاد میافتد. اگر برای شما هم این اتفاق افتاده است بهتر است سر تعظیم فرود بیاورید جلوی دوست عزیزمان، آدرنوکورتیکوتروپین! - این هورمون عزیز، اگر خیلی اسم پرطمطراقی دارد اما بسیار کوچک ولی در عین حال موثر است. این هورمون مدتی قبل از زمانی که باید از خواب بیدار شوید ترشح میشود و یک کمک بسیار بزرگ به شما میکند!
- این هورمون ( adrenocorticotropin ) به صورت ارادی ترشح میشود. در حقیقت کافی است شما به خودتان القا کنید که باید در فلان ساعت خاص بیدار شوید. خود به خود بیدار میشوید :)
اگر به این موضوع علاقهمند هستید، یک مقاله عالی از ایندیپندنت این مسئله را بیشتر تشریح کرده است. اگر به کارایی این روش شک دارید، باید بدانید من به صورت تجربی ( بدون اطلاع از این هورمون ) توانستم بدن خودم را برای بیدار شدن در ساعت 4:30 صبح آماده کنم و به دانشگاه بروم! زمانی که من دانشگاه میرفتم، روزهای دانشگاه رفتنم کاملا ثابت نبود برای همین عادت دادن بدنم اصلا کار خوبی نبود. من هیچ وقت به غیر از روزهایی که ساعت 4:30 باید بیدار میشدم، ساعت 4:30 از خواب بیدار نشدم :) adrenocorticotropin را قبلا برای مواجهه با رویدادهای استرسزا میشناختند. اما دانشمندان حالا به این نتیجه رسیدند که این هورمون یک کاربرد فوقالعاده هم دارد. شما را از شر استرسهایی که از ترس خواب ماندن به سراغ شما میآید نجات میدهد! در حقیقت دانشمندان با بررسی این هورمون در بین کسانی که میدانستند توی فلان ساعت خاص باید بیدار شوند، و کسانی که بدون هشدار قبلی در آن ساعت بیدار شدند به این نتیجه رسیدند. میزان آدرنوکورتیکوتروپین در دسته اول بسیار بیشتر بود. فکر کنم شما هم به نکته جذاب این قضیه پی بردهاید! 
- فقط 4 روز. فقط 4 روز کافی است!
زیاد هم بامزه نیست! شما فقط 4 روز نیاز دارید نخوابید تا دیوانه شوید! بعد از 4 روز، همه افراد حتما متوهم خواهند شد پس اگر شما هم میخواهید اطرافیانتان را سرگرم کنید، با توهم زدن و بیان توهمهای بامزهتان آنها را شاد سازید :) - نمونه مشهور این قضیه همین رفیق قدیمی خودمان رندی گاردنر است. رندی در محیطی کنترل شده و زیر نظر تعداد زیادی پزشک متخصص اقدام به بیدار ماندن کرد. بعد از 4 روز، سایه جنون بر سر او افتاد و توهمات آغاز شد. او دچار اختلال هویت شده بود و خود را بازیکنی آفریقایی – آمریکایی به نام پل لاو میپنداشت که موفق شده بود برنده جایزه Rose Bowl در فوتبال شود!
توهم فقط به او مربوط نبود. Brit Tony Wright در سال 2007 یازده روز ( 266 ساعت ) بیدار ماند. فقط 4 روز برای او کافی بود تا او به توهم افتاد. او در دفتر خاطرات خود، به این مسئله اشاره کرده است که بعد از 4 روز، موجودات داستانی در مانیتورش با هم دیگر میرقصیدند. این در حالی است که چنین برنامهای هیچگاه در صفحه نمایش او به نمایش در نیامد.
اگرچه استناد به این دست موارد به خاطر واقعیت حدیثی بودن آنها چندان علمی نیست، ولی تعداد بسیار زیاد مشکلات و اختلالاتی که بیخوابی برای طولانی مدت در فرد ایجاد میکند، احتمالا ما را از این تجربیات پرخطر برحذر میدارد. بدن ما، سیستمی فوق دقیق است که در سیکل کاری خود، احتیاج مبرمی به خواب درست دارد. چیزی که ما این روزها زیاد به آن توجه نداریم.
{ psychiatrictimes یک مقاله طولانی ولی جذاب دارد که برای علاقهمندان به بیماریهای روانی ناشی از بیخوابی جذاب باید باشد. مشکل فقط این است که نیاز دارد حتما عضو این مجله باشید. اگر دسترسی به منابع این مجله نداشتید بفرمائید تا برایتان ایمیل کنم. }
سلام
امیدوارم حال همه دوستان خوب باشه
این دو تا را که می شناسید؟

کیه که نشناسه
پت و مت
این انیمیشن دو کاراکتر را نمایش میدهد که دچار مشکلات بوجودآمده توسط خود میشوند و سعی در تصحیح اشتباهات با استفاده از تمامی وسایل ممکن و غیرممکن و خردهریز میکنند که نتیجتأ مشکلات جدیدی بوجود میآید. نهایتأ هر دو اقدام به حل مشکل با روشهایی عجیب و غریب میکنند. اما آخر سر کار خرابتر از اول می شود انصافا همه به این دو کارکتر می خندند و اونا را آدم های احمقی می دونند ، اما اگه یه کم دقت بکنیم می بینیم خیلی از انسانها به نوعی یا پت هستند یا مت چون اگه دقت کنید این دو تا با هم فرق می کنند اما ما آدمها اینقدر به فکر خندیدن به این دو تا بودیم که دقت نکردیم خیلی از واقعیات بوسیله این دو نفر گفته می شه. بگذریم اینا را کلی گفتم اصلنم نمی خواستم به قضایایی که داره تو مملکتمون اتفاق می افته اشاره کنم و اصلاً نمی خواستم بگم خیلی از خواصی که من و شما می دونیم کی هستند قضیه این دو نفر را دارند . اصلا من از سیاست خوشم نمی یاد حالا همش شما بگید این حرفت سیاسی هست و منظورت اونایه که تو توهمات خودشون می خواستند کاری بکنند و حالا خرابکاری شده و روز به روز دست به خرابکاری های بیشتری می زنند. من فقط بچه بودم و پت و مت می دیدم حالا بزرگ شدم و پت و مت می بینم همین گفتم که من اصلا به سیاست کاری ندارم. کل این مطلبا نوشتم که این ضرب و المثل معروفا بگم که هر کس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابد الدهر بماند و روزی بانگ بر آرند که خواجه مرد و این آیه که می فرماید «آیا وقت آن نرسیده است که دلهای اهل ایمان در برابر یاد خدا و آنچه از روی حق نازل شده؛ خاشع (وفروتن و مطیع) گردد؟…». (سوره حدید، آیه16)
العاقل و یکفی بالاشاره
فرصت کمه
یا حق
هنگام جنگ دادیم صدها هزار دارا
شد کوچه های ایران مشکین ز اشک سارا
سارا لباس پوشید ، با جبهه ها عجین شد
در فکه و شلمچه ، دارا به روی مین شد

چندین هزار دارا ، بسته به سر ، سربند
یا تکه تکه گشتند یا که اسیر و در بند
سارای دیگری در ، مهران شده شهیده
دارا کجاست؟ او در ، اروند آرمیده
دوخته هزار سارا چشمی به حلقه ی در
از یک طرف و دیگر چشمی به خون دل ، تر
سارا سؤال می کرد ، دارا کجاست اکنون ؟
دیدند شعله ها را در سنگرش به مجنون
خون گلوی دارا آب حیات دین است
روحش به عرش و جسمش ، مفقود در زمین است
در آن زمانه رفتند ، صدها هزار دارا
در این زمانه گشتند ده ها هزار « دارا »
هنگام جنگ دارا گشته اسیر و دربند
دارای این زمان با بنزش رود به دربند

دارای آن زمانه بی سر درون کرخه
سارای این زمانه در کوچه با دوچرخه
در آن زمانه سارا با جبهه ها عجین شد
در این زمانه ناگه ، چادر « لباس جین » شد
با چفیه ای که گلگون از خون صد چو دارا ست
سارا خود ، از برای ، جلب نظر بیاراست
دارا و گشواره ، حقا که شرم دارد
در دست هایش امروز ، او بند چرم دارد

با خون و چنگ و دندان ، دشمن ز خانه راندیم
اما به ماهواره تا خانه اش کشاندیم
جای شهید اسم خواننده روی دیوار
آن ها به جبهه رفتند ، اینها شدند طلبکار!!!
یکی بود یکی نبود، مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتی مرد، همه می گفتند به بهشت رفته است، آدم مهربانی مثل او، حتما به بهشت می رود.
در آن زمان، بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود! و استقبال از او با شریفات مناسب انجام نشد.
فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد، نگاه سریعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به جهنم فرستاد.
در جهنم هیچ کس از آدم کارت شناسایی و نامه نمی خواهد. هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود. مرد وارد شد و آن جا ماند.
چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت : "این کار شما تروریسم خالص است!" نگهبان که نمی دانست جریان از چه قرار است، پرسید : «چه شده؟» شیطان که از خشم قرمز شده بود، گفت: «آن مرد را به جهنم فرستاده اید و آمده و کار و زندگی ما را به هم زده. از وقتی که رسیده، نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد. حالا همه دارند در جهنم با هم گفتگو می کنند، یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند. جهنم جای این کارها نیست! لطفا این مرد را پس بگیرید!!»
پس: «با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا بر تصادف، در جهنم افتادی، خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.»
کودکی ده ساله که دست چپش به دلیل یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد...
پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد!
استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد.
بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.
استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.
سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!
سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود.
وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید.
استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی.
ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود، که تو چنین دستی نداشتی!
یاد بگیر که در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنی.
راز موفقیت در زندگی، داشتن امکانات نیست، بلکه استفاده از "بی امکانی" به عنوان نقطه قوت است.
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سین سفره مان ایمان ندارد
بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم
یا سیل می بارد و یا باران ندارد
بابا انارو سیب و نان را می نویسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد
انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نویسد این ندارد آن ندارد
بنویس کی آن مرد در باران میاید
این انتظار خیسمان پایان ندارد
ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیفو ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.
مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.!

اصفهانیه داشته توی اتوبان با سرعت ۱۸۰ کیلومتر در ساعت میرفته که پلیس با دوربینش شکارش میکنه
و ماشینشو متوقف میکنه.
پلیسه میاد کنار ماشینو میگه: گواهینامه و کارت ماشینو بدین.
اصفهانیه میگه: من گواهینامه ندارم.
این ماشینم مالی من نیست.
کارتا ایناشم پیشی من نیست.
من صَحَبی (صاحب) ماشینا کشتم آ جنازشا انداختم تو صندوق عقب.
حالاوَم داشتم میرفتم از مرز فرار کنم،
شوما منا گرفتین.
پلیسه که حسابی حیرت زده شده بوده بیسیم میزنه به فرماندهاش و عین قضیه رو تعریف میکنه و درخواست کمک میکنه.
فرماندهاش هم میگه تو کاری نکن من خودم دارم میام.
فرمانده در اسرع وقت خودشو به محل میرسونه و به راننده اصفهانی میگه: آقا گواهینامه؟
اصفهانیه گواهینامهاش رو از تو جیبش در میاره میده به فرمانده. فرمانده میگه: کارت ماشین؟
اصفهانیه کارت ماشین که به نام خودش بوده رو از تو جیبش در میاره میده به فرمانده.
فرمانده میگه: در صندوق عقب رو باز کن.
اصفهانیه درو باز میکنه و فرمانده میبینه که صندوق هم خالیه.
فرمانده که حسابی گیج شده بوده،
به اصفهانیه میگه: پس این مأمور ما چی میگه؟!
اصفهانیه میگه: چی چی میدونم والا جناب سرهنگ!
حتماً الانم میخَد(می خواهد) بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت میرفتم؟






